|
شنبه 23 اسفند 1382
| 10 نظر
شک کردم ، نکند اينهمه وقتم را به وهمي پشت سر گذاشته ام؟ .. شبهه اين است که نکند خواننده دقيقي در اين مدت نداشته ام ..حتي يک نفر؟ .. يکي هم نيامد به سيخ ام بکشد و بگويد تو که از همه بيشتر خواهان پايان اصلاح طلبي ديني و حکومتي بودي ، پس چه مي گويي؟ .. و اين حرفهاي پيشين چه بود؟ .. چرا ، به سيخ کشيدند اما مرا نه! .. نکند فکر مي کني منهم ترفند بازم ، يا يک دروغ گوي کم حافظه که هيچ نگفتي .. بد به دلت افتاده است ؟ يا اينکه غرقي در خويش؟ نکند همه فقط به فکر خودمانيم .. يا به فکر سلامت گذشتن از اين ورطه هاي مرگ بار .. مي ترسيم که نام مان را به ننگ آلوده کنند؟ .. نوشته هايمان به درد وبلاگ نمي خورد انصافن ، به درد موزه مي خورد .. شايد ديوانه گي مرا باور نکني .. اما حق داري .. حق داري عزيزم. اين يک سال هم مي گذرد .. يادت باشد من وقتي به سراغشان رفتم که کمتر آدم عاقل و منفعت طلبي به عمر باقي مانده سياسي ايشان اميدي دارد .. وقتي به سراغشان رفتم که تو نيز قهر کرده بودي و به صلابه اش نشانده بودي .. وقتي که حتي قدرت برداشت پول از صندوق خويش را هم ندارند، چه رسد به وام دادن ، که آه هم در بساط شان نمانده است و آبادگران قلابي از آنها حساب مي خواهند .. من عاشق آدم هاي شکست خورده ام ... آنهايي که به عهد خويش پاي فشرده اند ، زندگي را با همه چارچوب هاي مفروض و نسبتن سالم شان فرياد زده اند و به پاي عقيده اي متناسب با زندگي ، آبرو و حيثيت خود را گذاشته اند .. عقيده اي شمول گرا هر چند ناکامل و ناپخته.. از ميان تمام پيغام دهندگان نوشته پيش ، از خيل آنهايي که گاهي به گذري و نظري مي آيند و مي روند که بگذريم ، و با فاکتور گرفتن از آنهايي که به حق ، ضعف تشکيلاتي اين لشکر شکست خورده را يادآوري کرده بودند، تنها پويان بود که جالب نوشته بود .. اما پويان عزيز، من در استدلال شکست نخوردم ، اگر مي خوردم خود را نمي بخشيدم ، حداقل به خاطر تو .. اصلن مجال استدلالي نبود .. مقايسه شما را اگر به حساب خنگي من بگذاريد صحيح است اما اگر بخواهيد کسي را که درياي خون ساخته است با آنکه زندگي را فرياد کرده مقايسه کني ، منصف نيستي .. آنچنان که من نبوده ام .. براي دوستي ديگر هم مي گويم که بعيد است بتواني زنداني شدن بسياري را به پاي اينها بنويسي .. سخت است ، خيلي سخت. خاتمي ها و ابطحي ها مي روند ، اين جبر تاريخ است .. آنچه مي ماند فريادي است در دل تاريخ .. و من مطمئنم که متاسفانه بازهم تاريخ ، آنچنان که تاريخ معاصر، به ما به چشم هالو نگاه خواهد کرد ... خيل تماشاگران هالو .. من خودم در آينه گاهي اوقات يکي را مي بينم.. تو اگر نمي خواهي ببيني ، غرورت را مي بوسم.. باز هم مي گويم ، فرقي نمي کند که من لامذهب يک لاقبا ، از آن گفته ها قانع شده باشم يا نه؛ ولي تاريخ قانع خواهد شد .. من اما صادقانه تحسين اش کردم .. باز هم اگر مجالي بود ، تحسين اش خواهم کرد ، آنچنان که تورا ، آنچنان که انسان را ، آنچنان که زندگي را.. قربانت |