يادداشت‌های بابای عرفان
. يک قرار وبلاگي با تعيين وقت قبلي
پنجشنبه 21 اسفند 1382 | 3 نظر

پريروز يادت هست ، گفته بودم که دست هايم خدر شده ، خون اش خشک شده و چيزي شده مثل اين. آري پريروز نشسته بودم پاي برنامه و آنلاين هم بودم. ديدم بازهم چراغ اش روشن شد.. بدجور رفتم توي کارش.. اولين پيام را فرستادم : سلامن عليکم .. جواب داد : سلام .. گفتم : آيا وقت گفتگو داريد و خود را معرفي کردم .. جوابي که از آنسو آمد حکايت از شناخت بود .. کمي مزه ريختم و او هم کم نياورد... دو سه بار دي سي ام کرد تا از چيزي مطمئن شود .. آخربار به او گفتم من مي خواهم به دفتر کارت بيايم و قول مي دهم که قصدم انفجار آنجا نباشد.. تلفن دفترش را داد و گفت با اينجا تماس بگير تا وقت ات بدهند... گفتم ساعت چند؟ .. گفت 12 و نيم .. گفتم : شرمنده ، من آنزمان خوابم .. گفت بعداز ظهر هم شد اشکالي ندارد...

قصد خاصي نداشتم ، فقط مي دانستم که متولدين بهمن اين سال ها ، آدم هاي قابل اعتمادي هستند. هرچند اهل قيل و قال اند اما ذاتن روشنفکرند! .. مي خواستم دو دقيقه به چشمانش نگاه کنم تابعد بدانم در يک لحظه ، چند مرده را مي تواند چال مي کند .. درست است که همشهري پتر کبير است اما دوستي مي گفت پدرش هر چند به او احترام مي گذارد ولي به شاگردانش ترجيح اش نمي دهد..

قبلن که نوشته بودم : شبها کار مي کنم و تنها يکي دو روز در هفته ، براي پشتيباني از برنامه هايي که نوشته ام مسدع اوقات جامعه مي شوم. .. اما تا ساعت 12 و نيم بيدار ماندم.. با چشماني خواب آلود به تلفن عمومي خياباني دورتر رفتم و تماس گرفتم .. منشي اول گوشي را برداشت :

-- بله بفرمائيد
-- من مي خواهم يک قرار با حج آقا بزارم
-- شما ؟
-- من ؟ من عرفان پاريزي هستم
-- شما را مي شناسند؟
-- به گمانم بشناسد ، من با ايشان چت کرده ام!
کمي مکث
--تلفن خود را بگوئيد
-- من از تلفن عمومي زنگ مي زنم ، تلفن ندارم اما آدرس ايميل ام را مي دهم
مکثي طولاني ...

منشي دوم :
-- بله بفرمائيد
-- چه زود ارتباط برقرار شد . شما حج آقا هستيد؟
-- نه من مي خواهم ببينم چه کارش داريد؟
-- آهان گفتم که مي خواهم قرار ملاقات با ايشان بگذارم
-- شما ؟
-- من ؟ من عرفان پاريزي هستم
-- شما را مي شناسند؟
- به گمانم بشناسند ، من با ايشان چت کرده ام!
-- کمي مکث : بسيار خوب تلفن خود را بگوئيد تا با شما تماس بگيريم
اي بابا اينهم فکر کرده من يک شهروند سالم ام...
-- من که گفتم ، از تلفن عمومي زنگ مي زنم ، اما آدرس ايميل ام را مي توانم بگذارم!
-- خب اشکالي ندارد شماره تلفن همراه خود را بگوئيد
اي بابا
- تلفن همراه ندارم
قطع نسبتن طولاني صدا ، بالارفتن تن صداي منشي و عصبانيت مشخص ..
-- بايد از خود حج آقا بپرسيم ، شما اگر تلفن نداريد ، فلان روز بازهم تماس بگيريد
-- خب اشکالي ندارد ولي حتمن به ايشان بگوئيد که فلاني زنگ زده است ها ، يادتان نرود
-- باشد مي گوئيم
-- خدافظ

نتيجه : يکي از راه هاي روان شدن خون در دست هايت ، کردن کارهايي است که خون را در دست هاي ديگران منجمد کند.
نتيجه 2 : آخر مرد حسابي اگر حرفي داري بزن ، اينهمه راه مي خواهي بروي که ببيني چند من است؟ .. خب خودش دارد مي گويد که خيلي من است.
نتيجه 3 : شهروند هم شهروندان قديم .. از يک تلفن دريغ مي کني؟ .. حالا گيرم که گفته باشي قصدت انفجار نيست اما مگر مي شود باور کرد.
نتيجه 4 : قرار وبلاگي هم همان قرارهاي قديم



» نوشته شده در ساعت 03:36 توسط بابای عرفان | 3 نظر
گفتنی‌های ديگران : [ 3 مورد ]

عرفان : [+]

آخه بابا چندبار بگم من سیا دوست ندارم من بابا سیا دوست ندارم به مامان گفتم بنویسه تا پاکش کنی ااااااااااااااااااااااااا

March 11, 2004 11:20 AM
Amir : [+]

اسكندري تو غصه نخور. فكر مي كني واسه چي به اش بورس دادن در واشنگتن ادامه تحصيل بده؟ اون مي نويسه و ما هم هستيم.

March 11, 2004 08:31 PM
abuzar : [+]

salam
khofid shoma!
mikhastam bedoonam ba in haj aghaye shoma chetori mishe chat kard
age khasteed email e man ro behesh bedid
zarar nemikone ??
shokran !

March 13, 2004 09:06 AM
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]